|
از صمیم قلبم برای همه آرزومند روزهای خوب و خوش و سرشار از سلامتی هستم . برای همه وهمه دوستان خوش قلبم آرزو میکنم هیچ وقت زلالی و صافی قلب نازنینشان را از دست ندهند و همیشه با لبهای خندان کنار عزیزانشان اوقات بگذرانند . از خدای مهربان و از شما همراهان خوبم میخواهم که همین لحظه یک سوره حمد برای شفا و آسایش بیماران تلاوت کنیم واز خداوند بخشنده امان بخواهیم که نعمت سلامتی را ارزانی تمام بندگانش کند . از خدای بزرگ بخواهیم عزیزانی که از هر خانواده در این روزها دیگر کنارشان نیستند را رحمت کند و روحشان را شاد کند و ما هم به فاتحه ای توشه اشان را ارزشمندتر کنیم . از خودش بخواهیم دلها و چشمان نگرانی که در پی مسافری به راه است را آرامش دهد و به دیداری شاد کند , ستون های محبت و ارتباطشان را با قوت و استوار نگاه دارد.
بعد از مدتها زمان و موقعیت بهم اجازه داد تا سراغ وبلاگم بیام و سراغ دوستانم .الانم برای لج کردن با کوه کارهایی که برام هست دوست داشتم خودم را بی تفاوت نشان بدم و وقتم را اینطوری بگذرانم شاید کمی تسکین پیدا کنم .
تا حالا دیدین آدمی را که وقتی با هاش سلام کنی جواب سلامش فقط سلام باشه بدون لبخندی ,وقتی تو بهش با شورو لبخند میپرسی حالتون چطوره ؟ باز سرد اونقد سرد که فشار خونت را میاره اون پایین پایین ها میگه : تشکر . ولی باز تو کم نیاری با لبخند بنشینی کنارش و منتظر فرصت باشی تا کلام به میان بیاری و جو را سبک تر کنی اما اون فقط با نگاههای تلخش جوری وانمود کنه که انگار می خواد تو محیطی که توهستی بالا بیاره . ولی تو مجبور باشی تحمل کنی. براش هدیه بخری ببری بگی :امیدوارم که خوشتان بیاد خیلی گشتم که براتون مناسب باشه .باز هیچ چی از خودش بروز نده و تنها بگه :تشکر .انگار نه انگار که خوشش آمده یا نه .و هیچ وقت نبینی از هدیه ها و سوغاتی های رنگارنگ تو بپوشه یا استفاده کنه .اما تو باز دست بردار نیستی و هر بار به هر مناسبتی نمیتونی اون را از لیستت خط بزنی وباز براش هدیه باید ببری اما اون هم هیچ عوض بشو نیست . هیچ وقت تورا مخاطب صحبتهاش نمیکنه یعنی اصلا نمیتونه بهت نگاه کنه فقط وقتی تو متوجه نمیشی نگاهت میکنه و بر اندازت میکنه و هیچ وقت تو بحثی وارد نمیشه مگر اینکه بخواد با نیش های تند زبانش از بحث برای زجر دادن و تکه انداختن به تو استفاده کنه و ذهنیت های خیالی و اشتباه خودش را به زور به جمع تحمیل کنه و بقیه هم وقتی میبینن موضوع اصلا در خصوص موقعیت انها نیست سکوت میکنن و تایید , تا این تا میتونه بتازه و با حرص عقده خودش را خالی کنه و خوشحال بشه که همه فهمیدن که منظور نظر اون کی بوده, اما تو ,باز به خاطر حضور تو جمع و و چون حرفهای اون واقعیت نداره سکوت کنی و این باعث بشه بهش حس برنده شدن دست بده و دفعه های بعد هم از همین شیوه استفاده کنه . تو موقعیت های مختلف با نظر خودت و مشورت دیگران باز اونقد به خودش و خانواده اش محبت میکنی تا اگر ذهنیت غلطی هم از تو داره بگذاره کنار و حداقل به پاس محبتهای تو زخم زبانهاش را مزه مزه کنه و بیرون نریزه بلکه غورت بده . اما دفعه بعد هم باز همین آش و همین کاسه . یعنی انگار ماهیت وجودی اون فقط وابسته به جزوندن تو باشه . فکر مبکنین کی میتونه کمکی کنه ؟ این آدم از نظر روانشاسی چه مشکلی داره ؟ وبراش وبرای خودت چکار میتونی بکنی ؟.نمیدونم اسم این آدم و رفتارهاش را چی میشه گذاشت .؟ میدونی خیلی تلاش کردم با آدمهایی که به اصطلاح سنگند دست و پنجه نرم کنم بلکه از اون سنگ سرد و بی روح حداقل یک مجسمه خوش سیما بسازم اما بعضی ها عجب سنگشون بد جنسه .
تو دو پست قبلم نوشتم که ایران قیمتها خوبه و مردم در خرج کردن راحتند صدای خیلی از خواننده هام بلند شد و زبان به شکایت باز کردند . من هم ساکت ماندم تا بیشتر در شهر بگردم و از احوالات با خبر شوم . اما اگه میگویید گرانیست پس این خانه ها و وسایل لوکس و وماشینهای مجهز که در این چند ساله اخیر چندین برابر شده از کجا آمده . به هر خانه وارد میشوی خدا را شکر دستشان به دهنشان میرسد که هیچ, انواع وسایل حتی زاید هم از در و دیوار خانه آویزان هم هست که هیچ, سبد میوه های رنگارنگ و شام و نهار های پر پرو پیمان هم هیچ , سبد خرید منزل پر از سکه و ارز ها ی خارجی هم هست . روزهای شهادت بیرون رفتم مردم هم چنان سنگرهای خرید را حفظ میکردند انواع زیور آلات و طلا با این قیمت بالا هنوز دسته دسته وارد مغازه میشوند مراکز خرید وبازار و ... داغ داغ . مردم وحشتناک به سمت مصرف گرایی پرش عظیم داشتند از 5 سال قبل. یعنی نبود وارد بورس یک جنسی بشی, ببینی دارن مگس میپرانندو مشتری ندارند . من استنباطم از این بریز و بپاچها وضع نا مساعد اقتصادی مردم نیست ولی باز هم نتیجه گیری نمیکنم تا مورد استنطاق قرار نگیرم . افزایش روز افزون اعزام فرزندان به کشورهای دیگه برای تحصیل و به دنبال آنها هزینه های سنگین , حالا اصلا این نه , بپرس تعطیلات نوروز کجا میری ؟؟؟ خدا را شکر همه جا را دیده , آفریقای جنوبی میخواد بره این تعطیلات !!!! من خیلی خوشحال میشم وقتی این سطح رفاهی مردم کشور را میبینم, نه این که حالا بگید مگه تو بخیلی ؟ اما من میگم پس چرا می نالیم ؟؟؟ اگه به یک سطح خوب زندگی رسیدیم چرا خوشحال نباشیم چرا تا بگم پس خدا را شکر وضعتان خوبه, برگردی بگی کدوم وضع خوب آه نداریم با ناله سودا کنیم . یعنی همه این مردم صورتشان را با سیلی سرخ میکنند هر روز !!!!!!!!!!!! اون وقت موهاشون را با چی مش و رنگ میکنند؟ یکی پیدا شه جواب منو بده ممنون میشم . هزینه عملهای جراحی زیباییشون را هم بفرمایید از کجا میرسه واقعا ممنون میشم . پی نوشت : این را باز تاکید کنم که من از دیدن هر نوع خرج کردن و زندگی در رفاه مردم خیلی خیلی خوشحالم من فقط حرفم اینه که چرا همیشه شکایت ؟؟؟؟ چون این روحیه رو خودمان و فرزندانمان و اطرافیانمان هم که آمدند تا چند ساعتی ما را ببینند و شاد باشیم اثر میگذارد . چرا همیشه عادت کردیم با شکایت و آه ناله روزگار بگذرانیم .
من خوشحالم که اینروزها ایرانم و کنار خانواده هستم راه براه می خورم بستنی سنتی ایرانی پر خامه و کیک های خامه ای و از آنطرف انار و هندوانه و باز آنطرف تر ذرت مکزیکی و نان داغ کباب داغ , به به , بخور بخوری میکنم که بیا یو ببین منم که شکمو و خوراکیهای خوشمزه و ارزان و مفت ایران باب دندان من . اما از شب کریسمس بگم البته به قول ایتالیایی ها " ناتال " این شب همه جا سوت و کور میشه و فقط شب ساعت 12 کلیسا زنگها را به صدا در میاره و فقط محدود مردمی که اهل کلیسا هستند برای زیارت به کلیسا میروند اما تعطیلات مدارس از شب قبل تولد شروع میشه تا 6 روز بعد از روز سال نو . امسال به دلیل سیلی که در جنوا آمد و نارضایتی که مردم از شهردار خانم جنوا از خود نشان دادند از جهت اینکه ضعفهای اجرایی و مدیریتی ایشان را باعث کشته شدن 6 یا 7 نفر در اثر سیل میدانند, شهرداری هم اعلام کرده که برای سال نو مراسم کنسرت و ... از طرف شهرداری برگزار نمیشود, هم به دلیل عزادار بودنشان از آسیبهای سیل و هم کمبود بودجه شهرداری که بودجه زیادی را خرج خرابیهای سیل کرده است بنابراین گمان میکنم شب سال نو هم به سکوت بگذره . از آنها بگذریم بازهم تهرانو عشق است مغازه ها تا دیر وقت باز خیابان ها شلوغ ساعت 12 شب به بعد اتوبانهای تهران معرکه است. چیه تو جنوا 7 شب که میشه همه جا تعطیل ,فقط صدای واق واق سگها میآمد , دلم می پوسید . اینجا راحت انتخاب میکنی بدون اینکه بپرسی چنده میریزی تو سبد و میری پا صندوق دست میکنی جیبت خروار اسکناس می دی و می آی . اونجا حساب یقرون دوزار پول نون و شیر را باید داشته باشی بگردی ببینی میوه کجا قیمت خوب میدن و..., نه خداییش هر چی فکر میکنم جسم اینجا در رفاهه لابد میگین اصل روحه , صد البته و برای اون حرف زیاده , و کلی اما و اگر است که اگه بخوام راحت از کنارش بگذرم صدای خواننده هام در میآد .
داره گریه ام در میاد کلی نوشتم یک دفعه پرید داشتم میگفتم
اینجا جنوا باران زیاد میاد اما هفته پیش جمعه با اینکه به نطر من خیلی متفاوت از هر بار نبود اما آب از رودخانه ها بیرون زد و راهش را تو خیابان پیدا کرد و در محله هایی که نزدیک رودخانه بودند به خصوص در گودی مسیر حجمش زیاد شد و خرا بی به بار اورد اما بقیه قسمتهای شهر امن و امان بود شاید اونروز اگه ما هم بیرون نبودیم واقعا سیل را احساس نمیکردیم خلاصه که جمعه که یک روز عادی و کاری بود مثل همیشه ,سیل شد و کلی شهر را اشفته کرد و میگن ۶ نفر را به کام مرگ کشاند اما از شنبه تا ۴ شنبه شهر در سوتو کوری رفتو با اینکه از ترس سیل اکثر فروشگاهها و همه مدارس و دانشگاهها تعطیل شدند اما هوا دلپذیر بود و فقط گاهی ابری با خودش باران میاورد اما شهر ,شهر ارواح شده بود و تا امروز که یک هفته گذشته هنوز کار نظافت و سرو سامان دادن به این محله ها و فروشگاهها ادامه داره . اونروز ما بیرون بودیم و باران میبارید اما بعد از پایان کارمان که به دنبال اتوبوس بودیم برای برگشت ,باران شدیدتر شده بود و هر چه ما عجله داشتیم برای آمدن اتوبوس اما خبری ازش نشد تا اینکه مردمی که از پایین تر میامدند خبر دادند که خیابان بسته شده با تمام شدت باران در حالیکه تصور اوضاع را نمیکردیم به دنبال مسیر بهتر به سمت خیابان مرکزی رفتیم و متوجه شدیم که مسیری که نیم ساعت پیش مردم در بارها نشسته بودند و تر تمیز حالا گل شده بود و همه تخلیه شده بود و اب تا ساق پا داخل فروشگاهها رفته بود و حتی بعضا انگار اونقده قافل گیر کرده بوده که کارکنان هم فرصت فرار را به بیرون یا طبقات بالا غنیمت شمرده بودند و دربها همه باز مانده بود و اجناس و مانکن ها از خروجی فروشگاهها به خیابان سرازیر شده بودند. پلیس و شهرداری چنان دستپاچه شده بودند و شرایط اضطراری اعلام کردند و جز آژیر های پی در پی چیزی شنیده نمیشد و از مدرسه پسرم هم پیام رسید که برای تحویل گرفتن بچه ها خودتان را برسانید مجبور بودیم تمام راه را پیاده بر گردیم که کم هم نبود راه چاره را رفتن به خیابان های طبقه بالا دیدیم (جنوا شهری پلکانی در دامنه کوه کنار دریاست) وقتی رسیدیم اونجا ما که تا زانو خیس بودیم و گلی دیدیم مردم جوری نگاهمان میکنن انگار که از فضا امدیم و همه تمیز و و با آرامش سر کارشان بودند دیدم واقعا ضربالمثل سواره از حال پیاده خبر ندارده .یک گوشه شهر کلی مردم خسارت میبینند اما بعضی دیگه در امنیت یاد اون قصه بچه گیمون افتادم میدونین کدومو میگم دیگه البته اینجا جنس خانه ها همه محکم بود اما پایین و بالا بودن کوه خیلی تفاوت داشت. خلاصه که این چند روز همه گلی بودند تو خیابان اصلی یک سری به تمیزکاری مغازه ها و بعضی به بیرون کشیدن اجناس گلی و بعضی هم به تخفیف دادن روی اجناس گلی و بعضی هم به خرید اینطور بود که گلها به همه رسید . اینها از بس مردم مصرف گرایی هستند هر جا هر چی بفروشن اینها پاش هستند صفی بود پشت در فروشگاههای سیل زده برای خرید جنس اونهم چی کفشهای کاملا گل که مدلش به زور دیده میشد اونهم مفت نه فقط با تخفیف ۲۰٪تا ۵۰٪ .ادوکلنها و لوازم ارایش و... از دوستان عزیزم که به من سر میزنن تشکر میکنم و معذرت میخوام که دیر اومدم .به قول پسرم بااینکه درسم تموم شده اما بازم وقت بازی کردن باهاش را نداشتم همین طور مطلب گذاشتن را راستیتش اصلا نوشتنم نمیامد اما بادیدن خریدهای گلی مردم و به قولی از اب گل الود ماهی گرفتناشونو که دیدم یاد وبلاگم کردم اما متاسفانه عکسی ندارم که بگذارم از بازار اجناس گلی اما اگر مشتاق بودید تو گوگل جستجو کنید:ALLUVIONE A GENOVA
دیشب شب آخرین روز تعطیلات تابستانی بود یعنی آخرین شنبه شب تابستانی قبل از بازگشایی مدارس , در جنوا جشنی به نام شب سفید بر گذار میشه به این معنی که امشب همه بیدارند و شب را با نور افشانی ها مثل روز روشن میکنند .در این شب کمتر کسی در خانه میمونه مگر اینکه از مرکز شهر دور باشه چون اونقده صدای موزیک و رفت آمد مردم زیاده که اگه در مرکز شهر باشی نمیتونه تو خونه دوام بیاری . تا نزدیک های صبح برنامه اجرا میکنند و حسابی شلوغه خیلی خیلی مثل یک راهپیمایی عظیم همه دسته دسته کوچه ها را میگردند تا برنامه و موزیک مورد علاقه اشان را پیدا کنند . ما هم دیشب با دوستان تا ساعت 3 بیرون بودیم اگه بچه ها خسته نمیشدن شاید ما بزرگترها از شب نشینی خسته نمیشدیم. ما به روش خودمون مشغول تخمه شکستنو و خوراکیهای ایرانی بودیم و حرف زدن از هر دری , از اول شب با دیدن جمعیت خیلی نگران بودم که پسر سر به هوامو گم نکنم و خدا را شکر از بس هواسم بهش بود برای من به خیر گذشت امامتاسفانه همین که سر گرم تماشای برنامه آفریقایی ها شدیم بعد از نیم ساعتی متوجه شدیم یکی از بچه ها کمه , مامانش گمون کرده بود پیش باباشه و باباش برعکس , اما بعد از تماشای برنامه که حواسشون جمع شده بود دیده بودن نه خیر پسرک نه با باباشه نه مامان . .خوشیمون تبدیل به نگرانی تا سر حد مرگ شد چون اونقدر جمعیت از هر فرهنگ ونژادی زیاد بود که نمی تونستیم بفهمیم که باید چه طوری تو این جمعیت یک پسر بچه را پیدا کرد و چه رخ خواهد داد , با اون همه صدای بلند موزیک و صدای جمعیت هم که صدا به صدا نمیرسید که بخوای صداش کنی یا به کسی حالی کنه چی شده . این دلیر پسر من که متوجه گم شدن دوستش شد از ترس و نگرانی دست منو سفت گرفته بود های های گریه میکرد "که مامان من گم نمیشم مامان من قول میدم بهت من گم نمیشم" .همه سر آسیمه شدیم و پخش شدیم تا چاره ای کنیم و خدا خدا میکردیم تا به خیر بگذره و خلاصه تا پیدا شدنش مادرش طفلک مرد و زنده شد . خدا را شکر که به خیر گذشت و بعد از حدود چهل و پنج دقیقه بعد از اینکه یابنده ها به مرکز نیروی انتظامات محل تحویلش داده بودند پیدا شد و اما درس عبرتی شد که دفعه بعد به هم زنجیر ببندیم یا که با بچه از خانه بیرون نیاییم . اما با همه اینها خوش گذشت و دیدنی بود. واز دوشنبه مدارس باز میشه .
چند روز بیشتر نمانده که پسرک من دوره تحصیلش را از ابتدایی شروع کنه 12 سپتامبر روز اول مدارس است من که اصلا آماده نیستم اما خودش چون 3 سالی میشه که با شروع مدارس مهد رفته فکر کنم براش عادی شده فقط گاها میگه مامان منم برم مدرسه دیگه مثل شما ها دردسر هی درس خوندن و امتحان دادنم شروع میشه نه؟ اما از طرفی هم چون کنجکاوه و از هر فرصتی برای آموختن یک مطلب جدید استفاده میکنه میدونه که با مدرسه رفتن به آرزوهاش برای شناختن دنیای اطرافش نزدیک تر میشه . هنوز باورم نمیشه این جوجوی من اینقده بزرگ شده . دلم براش میسوزه که فقط چند روز وقت داره تا فارغ از درس و کتاب و مدرسه و... سرگرم فقط بازی باشه .ما هم که تا الان مشغول تحصیل خودمان بودیم از این به بعد دغدغه مدرسه ودرس ایشان هم اضافه میشه .به نجوم خیلی علاقه داره سوالات زیادی در مورد چگونگی پیدایش زمین و کهکشان ...داره به سفر تو فضا خیلی علاقه داره . مدتی بود که تحت تاثیر تبلیغات فکر میکرد مرد عنکبوتی شدن یک شغل خوبه , آینده درخشان خودش را در این میدید که یک مرد عنکبوتی بشه اماحالا به قول خودش تصمیمش را گرفته ومیگه میخوام دکتر دل بشم میگه آخه آدم هر مریضی بخواد بشه اولش دل درد میگیره . به رادیو تراپی و درمان بیماری های سخت خیلی علاقه داره از بس کنار دست من نشسته و از من در مورد کتابها و مطالبی که میخونم سوال کرده به این علم اشتیاق زیادی پیدا کرده . واقعا نمیدونم چه آینده ای در انتظارشه ولی من و باباییش تا جایی که میتونم و در توانمون هست براش تلاش میکنم تا تمام پتانسیلهای نهفته در وجودش شکوفا بشه تا بخوبی بتونه بهترینش را رشد بده تا با موفقیت دوره های زندگیش را بگذرونه وهم از خدای مهربانمان میخوام تا تمام آرزوهامون را برآورده کنه . انگار همین چند سال پیش بود که تو حیاط خونمون مامانم من و خواهرم را از زیر قرآن رد کرد و منو سپرد به خواهرم که از من بزرگتر بود از اون روز تا الان همیشه مشوق من برای درس خواندن بوده و هست و چقدر ملاحظات را کرد به خاطر اینکه تمام وقت و زمانش حتی مهمان رفتن و آمدن را با برنامه های درسی ما هماهنگ کنه همیشه میگفت اولویت برای من درس شماست و نتیجه ای که شما میگیرید برای من شیرین ترین محصوله . خدای من حالا منم مادرم , مادر یک پسر دوست داشتنی که تمام این لحظات غربت کنار من و همدم من بوده حتی وقتی که باباش نبوده چون ارتباط فرزند و مادر فرای بقیه ارتباطاته و به خاطر نیازهایی هم که داره جزو لاینفک یک مادر میشه حتی وقتی پدر به هر دلیلی نباشه فرزند در کنار مادرش میمونه و توانایی جدا شدن نداره به همین دلیله که میگم خیلی تحملم کرده , مثل همان کاری که مادرم سالها برای من کرد تو این سالهای آخر پسرک من کرد, ساعات بازی و پارک رفتن هاشو با من هماهنگ کرد و در تمام مدت امتحانات و وقتی فشار کار من زیاد بوده پارک و گردش رفتنهاشو تعطیل کرده و طاقت آورده و با گذشتن هر امتحان من با من شادی کرده و وقتی فکر میکنم میبینم طفلکم تمام دغدغه اش این سالها درس و دانشگاه وکار من و باباش بوده وحق داره که کمی از مدرسه و درس و کتاب شاکی باشه . امیدوارم بتونیم براش آنچه که صلاحش هست مهیا کنیم و در موفقیتهاش سهیم باشیم و کمک . اول مهر هم نزدیکه خیلی از مادر ها در شرایط من هستند برای همه آرزوی روزهای خوب میکنم و امیدوارم فرزندانمان در سایه لطف پروردگارمان بمانند. پینوشت : دوستای خوبم که برای من پیغام میگذارن و از من میخواهند پاسخشان را با ایمیل براشون بدم واقعا اینکار برای من وقت گیره البته تا الان نه ایمیلی و نه پیغامی را بی پاسخ نگذاشتم ولی اگه جواب سوالاتشان را از بین پستهای من جستجو کنند که من دوباره نخوام شخصا اطلاعات بدم ممنون میشم و یا برای پاسخشان همین جا پیام عمومی بگذارند تا من بتونم در پایان پیامشان پاسخ بدم ممنون میشم .من واقعا خوشحال میشم بتونم کمک هر چند کوچکی از دستم بر بیاد برای هموطنانم وبرای همه اشان امید موفقیت دارم .
Melanzane parmigiana
ملانزانا پارمیجانا (بادمجان وپنیر پارمیجان ) یک غذای دوست داشتنی ایتالیایی هاست که به ذائقه ما هم لذیذه . 1-بادمجان دلمه ای را حلقه حلقه با پوست سرخ میکنیم . 2-پیازداغ آماده کرده اگه دوست داشته باشیم یک حبه سیر هم سرخ میکنیم و ادویه غذا را هم اضافه کرده. 3-گوجه خورد شده را به پیاز داغ در ماهی تابه اضافه میکنیم و صبر میکنیم تا آبش گرفته و سرخ شود و نمک هم در نهایت می افزاییم. 4- سپس داخل یک ظرف مناسب که قابل حرارت دادن باشه یا اگر مخصوص مهمان نیست و تعویض کردن و بهم خوردن فرم غذا برامون مهم نیست داخل همان ماهی تابه یک لایه از سسی که اماده شده میریزیم وروش بادمجانها را یک لایه میچینیم و دوباره برای مزه دار کردنش یک مقدار سس را اضافه میکنیم و پنیر ورقه ورقه موتزارلا میچنیم و دوباره یک لایه بادمجان و یا لایه سس و ورقه های متزارلا و در نهایت پنیر رنده شده پارمیجان را کاملا روش میپاچیم که رنگ سفید و گاها قرمزی گوجه ها به غذامون زیبایی خاصی بده . 5- حالا ظرف غذای آماده شده را فقط قبل از سرو 10 تا 15 دقیقه نیازه که حرارت بدیم به اندازه ای که پنیرهاش آب بشه و اگر احیانا غذا آب انداخته باشه اون آب تا حد ممکن بخار شده و غذا شکل خوب بگیره .( نوع وسیله اصلا مهم نیست ما فقط میخواهیم بعد از چیدن غذا داخل ظرفی که میخواهیم سر میز سرو کنیم چند دقیقه حرارتش بدیم میشه اجاق گاز باشه یا فر ویا ماکرو ) 6 - سر میز بعد از برش دادن با نون تازه صرف میشه و بی نهایت لذیذه .البته که با پنیراصل ایتالیایی متزارلا و پارمیجانا طعمش فوق العاده است .
کاهوی خرد شده کنسرو ذرت کنسرو نخود سبز هویچ رنده شده پنیر متزارلا به تکه های مکعبی کوچک تقسیم شده تن ماهی نمک سس مایونز یا سرکه و روغن زیتون بسته به سلیقه و در مورد روغن هم اگه روغن تن ماهی روغن زیتون باشه همون کافیه . مقدار همه مواد هم به دلخواه خورنده می باشد وحتی بود و نبود بعضی هاشون ویا برعکس اضافه کردن اقلام دیگه مثل فلفل سبز ویا خیار شور . عجب سالادی میشه من عاشقشم به خصوص برای شام غذای کاملیست . برای نهار باشه میشه پاستاهای کوچک را هم پخت و آبکش کرده و وقتی خنک شد به مواد اضافه بشه که اینطوری کالریش بالاتر بره .
|
About![]()
PIAZZA DE FERRARI Archivesاسفند 1390بهمن 1390 دی 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 Links
مهاجر
عایشه خانم ایتالیایی مسلمان شده |